سلبریتیِ سیاه
متین ستوده در یک مراسم عروسی با چندین بادیگارد در بین مردم ظاهر میشود و بر زخم بینوایی میلیونها هموطن در یکی از تاریکترین ادوار اقتصاد ایران معاصر نمک تفاخر میپاشد.
آنسو تَرَک پهلوان رسول خادم در شرقیترین مرزهای جغرافیای فقر بین کودکان بیشناسنامۀ بلوچ و دانشآموزان دختر نجیب در مدرسههای بیسقفْ نان و لبخند تقسیم میکند.
محسن چاووشی سَرحلقۀ جوانمردانی است که دستبند و زنجیر از دست و پای زندانیان باز میکنند و امید به زندگی را به خانوادههایشان بازمیگردانند. فراخوانهای گلریزان او نماد هنر متعهد است که با زور و تزویر بیگانه است و زَر را برای کاهش درد و رنج همنوعان میخواهد.
آلبوم افتخارات علی دایی، شهریار پرغرور فوتبال، هم از بابت کنشهای نوعدوستانه و عشقورزی به مهین سرشار است و نیز زنان هنرمند آزادهای که در گرماگرم جنبش ژینا اخلاق حرفهای را معنا کردند و به سلبریتی اعتبار بخشیدند. هدیه تهرانی -که از نگاهِ من سرآمدِ بازیگران زن سینمای ایران است- فعال فرهیختۀ محیطزیست است.
سِلِبریتیهای سبز در سرزمین سیمکارتهای سفید و سِلِبریتیهای سیاه، روزنههای نور در خانۀ ظلمتپوش؛ جانهای بیعقده؛ انسانهای شریف و هنرمندان ملی که با دل خونین لب خندان میآورند.
بر خاکستر اقتصاد فروپاشیده در جامعهای که جان دادن خویش را به تماشا نشسته است، طبقۀ متوسطی که زیر آوار تورم دفن شده و جز شَبَحی از آن بر جای نمانده و فقر استخوانسوز دامنگستر که پوچگرایی (نیهیلیسم) و زیست غریزی (تنازع برای بقا) را به سوتهدلان بیافق تحمیل میکند: تراژدی بازگشت به «وضع طبیعی» در بیان توماس هابز.
هویتِ سلبریتی در خاستگاه خود، یعنی مغرب زمین، هرگز از «مسئولیت اجتماعی» جدا نبوده است، چندان که با این ویژگی شناخته میشود و در این گوشۀ جداافتاده از جهان، با بادیگاردهای عبوس و زرقوبرقهای خیرهکننده… پیش چشم مردمی که نفسهایشان آشکارا به شماره افتاده است.
راست این است که همهچیزمان به همهچیزمان میآید، ما حتی مقلدان خوبی هم نیستیم. نه مثل چین در مسیر توسعه گام گذاشتیم و نه مثل روسیه دغدغۀ منافع ملی را داشتیم.